گیتاگیتا، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 24 روز سن داره

گیتاجون

جنگلووونه

سلام فرشته ناز دختر برگ گلم جمعه 26 آذر مراسم جنگلانه برگزار شد. کاشت بذر بادام کوهی در منطقه شکرآب بیرجند... مراسم خوبی بود و نسبتا شلوغ بود خوب دختر همیشه در صحنه منم کلی بذر کاشت:   دخترکم به درخواست خودش رفت توی چاله تا ببینه مکان مناسبی برای درخت هست یا نه؟!!       گیتا و بابا باهم بذر کاشتن... همچنین گیتا و بردیا گیتا به تنهایی:   ایشون هم بابا در حال عکاسی در ارتفاع!! روز خوبی بود... دیروز هم سی و ششمین سال تولد بابایی بود... الهی زنده باشه... ظهر به همین مناسبت رفتیم نهارو بیرون خوردیم و خوشحالی کردیم!! دخترکم دوستت دارم.....
28 آذر 1395

تعطیلات

سلام. دخترک نازم این چند روز تعطیل بودیم و باهم روزای خوبی رو گذروندیم... روز سه شنبه با مامان گیتی رفتیم خوسف. حتی خونه نرفتیم و نهارمونم توی مزرعه خوردیم...               روز بعد رفتیم رچ. البته چون هوا سرد بود مامان گیتی نیومد. زیاد ازت عکس نگرفتم بیشتر از خودم عکس گرفتم:     پنجشنبه هم که من و مامان گیتی و خاله صدره و فرزانه و یاسی رفتیم بهلگرد... جمعه صبح هم رفتیم حلیم خریدیم و با هم رفتیم بند دره خوش گذشت. یکم پیاده روی کردیم و صبحونه خوردیم. خداروشکر واقعا هوا عالیییی بود:       ...
13 آذر 1395

سلام پاییز زمستونی!(گیتا و اولین برف)

سلام ناز ناز مامان. دخترک قشنگ و خانومم خیلی ازت عذرخواهم که دیر دیر وبلاگتو به روز میکنم. عشقم اینو بدون دلم واست میتپه. صبحا وقتی خوابی ازت جدا میشم و غروب وقتی بازم خوابی می رسم خونه. ببخش گلم. امیدوارم بهت در نبودم خوش بگذره و اذیت نشی... فرشته کوچولو جمعه پنجم آذر 95 تو اولین دونه های سپید برفو دیدی... خیلی زیبا بود... خدا رو شکر میکنم که بالاخره بارید اونم روز جمعه که میتونستیم کنار هم برف ببینیم صبح بابایی بیدارم کرد و گفت پاشو پاشو... بریم دخترمون اولین برف زندگیشو ببینه!! سریع حاضر شدیم و با هم رفتیم حلیم خریدیم. متاسفانه یاسی گلی امتحان قلمچی داشت و نمیتونست ما رو همراهی کنه. خلاصه رفتیم بند دره. یه جای خوب ماشینو پارک ...
7 آذر 1395

خیلی وقته نیومدم!!!

سلام قند و عسل مامانی. امیدوارم خوب و خوش و سالم باشی. وقت نمیشه زود زود سر بزنم. یاد قدیما بخیر که هر دو سه روز یبار پست میگذاشتم و ... چند وقتی مرخصی بودم اما عملا کار مفیدی انجام ندادم... مسافرت هم نرفتیم و در کل حیف مرخصی هام که تموم شد... مجبور شدم بیام شهرستانی که قبلا کار میکردم. از این بابت فوق العاده ناراحتم و دوست ندارم بیام اینجا... اما دریغ که مجبورم... خوب ولش کن بیا حرف خوب بزنیم... هفته گذشته تاسوعا و عاشورای حسینی بود و ما هم رفتیم خوسف و شب ها هم بیرجند بودیم خداروشکر که لحظات خوبی رو گذروندیم روز جمعه 16 مهر هم مراسم شیرخوارگان حسینی با یگانه جونو مامانش بودیم... اینم بگم که بر عکس سالهای گذشته اصلا ...
24 مهر 1395

گیتا گلی دو سالشه!!!

سلاااام دختر کوچولوی دو ساله من فرشته نازم خدا رو سپاسگزارم که دختر ناز و مهربونی چون تورو نصیبم کرد... امیدوارم سالها سلامت و خوشبخت و شاد زندگی کنی و در کنار هم لحظه های خوبی رو تجربه کنیم... از خدا برای همه بچه های دنیا امنیت و سلامتی و بهروزی آرزو میکنم..... فرشته نازم امسال یک جشن خیلی کوچولو ولی زیبا رو کنار عزیزانم مامان گیتی و یاسی جونو و بابایی و تو تجربه کردم... یک جشن یهویی ولی زیبا... جای همه افراد خانواده خالی بود...   فرشته نازم جلوی در ورودی شمس العماره همراه با بادکنکای تولدش:       و جشن کوچولوی ما: دختر کوچولو،مامان کوثر و مامان گیتی   ...
23 شهريور 1395

دومین همزمانی میلاد امام رضای مهربون و تولد گیتای نازم...

سلام دختر کوچولوی دو ساله قمری من!!! فرشته خوشکلم تولدت مبارک... خیلی خوشحالم که کنارمی. زندگی بدون تو رنگی نداره و خدا مثل همیشه در حق من لطف کرد که تو کنارمی... سپاس خدای بزرگ... سپاس خیلی وقته به وبلاگت سر نزدم... خیلی عذر خواهم... اما بالاخره قسمت شد و آمدم. خیلی حرف نگفته هست... هرچی یادم بیاد مینویسم و اگر مطلبی جا موند عذر میخام... هفته گذشته واسه من یک روز خوب داشت. دانش آموزای سال 65 بابا ناقوس دور هم جمع شدن و بابای من رو هم دعوت کردن تا ازش قدردانی کنن. سال 65 همون سالی بود که من به دنیا اومده بودم. از خوندن یادگاری هایی که بابا ناقوس توی دفتر دانش آموزانش نوشته بود فهمیدم از وجود من قند توی دلش آب میشده!!! الهی ...
25 مرداد 1395

بدون عنوان

دخترکم سلام رمضون تموم شد و عید فطر اومد ... انشالله همه طاعاتشون قبول باشه... صبح عید ما خواب موندیم متاسفانه و به نماز نرسیدیم! بعد از اینکه حاضر شدیم و لباسای خوشکلمونو پوشیدیم رفتیم خونه مامان گیتی و بابا ناقوس و بعد از تبریک و صرف صبحانه همگی رفتیم سر مزار دایی پوریا و عید رو به پوریای عزیزم تبریک گفتیم. بعد ازونجا رفتیم خونه دایی بزرگم و اونجا هم فامیلو دیدیم و خوش گذشت. بعد هم خونه مامان بابایی رفیم و عید رو تبریک گفتیم و ظهر هم خونه خودمون بودیم و در کل روز خوبی بود... فرداش هم رفتیم رچ... بعد از چند باری که رچ رفته بودیم و از باغ بیرون نیومده بودیم رفتیم یه دوری اطراف زدیم... متاسفانه آب کم بود و واقعا دلم سوخت... امیدوا...
23 تير 1395
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به گیتاجون می باشد