آخرین روز پاییز
سلام عزیز دل مامان دیروز آخرین روز پاییز مصادف بود با وفات پیامبر (ص) و شهادت امام حسن مجتبی(,) من و بابایی هم تصمیم گرفته بودیم واسه سلامتی خانوادمون و رفع گرفتاری ها و شادی روح دایی عزیزت شوله زرد بپزیم . امیدوارم خدا قبول کنه. قبل از اینکه زعفرون بریزیم واسه شما کنار گذاشتم و شما هم خوردی و راضی بودی... اونجا بود که معنی ((انگشتامو از بس خوشمزه بود خوردم!!)) رو فهمیدم!! آخه همراه قاشق دستتم میخوردی! وقتی شوله زردا آماده شد !! شب یلدا بود و من اصلا حال خوشی نداشتم. جای خالی داداشم به شدت حس میشد... یه مراسم روضه هم بعد از ...
نویسنده :
مامان
22:42
یلدای بی تو سحر نداره...
داداشم امشب چقدر دلتنگتم. پارسال مثل امشب همه دور هم بودیم و میخندیدیم و امشب هیچکس دل نداشت بره خونه مامان... پارسال مثل امشب تو بودی و امشب کاش مثل پارسال بود... خیلی ثانیه ها دیر میگذره برادرم... امشب آمدم سر خاکت گله کردم ازت... اما جواب چراهامو هیشکی نداد... شاید تو شب یلدای قشنگی داشته باشی در کنار بابابزرگا و جده ها... بهشون سلام برسون واسمون دعا کن داداش خوبم دلمون به یادت می تپه دوستت دارم و در حسرت نبودنت تنها کاری که از دستم بر میاد اشکه... ...
نویسنده :
مامان
21:17
عصبانی شدی!!
سلام عزیز دخترم خیلی دوست دارم زودتر صحبت کنی... واسه سر و کله زدن با تو لحظه شماری میکنم. بابایی هم همینطور. امروز وقتی با صدای بلند داشتی واسه خودت اغو و باااااا میکردی بابایی هم با تو هم همصدا شد و هرچی گفتی رو تکرار کرد!! قیافه تو دیدنی بود با عصبانیت صداتو بلند تر کردی و باز هم بلندتر اما بابا هم کوتاه نیومد! دیگه تنها کاری که از دستت برومد گریه بود!!! الهی بمیرم نینی نازم! دخترکم، باورم نمیشه یه موجود کوچولو تمام زندگیمون میشه... سالم و خوشبخت باشی کلی مطلب نوشتم اما در حالت انتظاره آخه کابل دوربینو پیدا نمیکنم!! احتمالا فردا اونارو هم ثبت میکنم دوستت دارم ...
نویسنده :
مامان
22:18
رویدادهای چند روزه
دخترکم سلام عزیزم کلی سرم شلوغه و دیر دیر وبلاگت رو به روز میکنم. توی دفتر خاطراتت هم نسبتا با فاصله یادداشت میکنم. ببخش روزهای گذشته رو دختر نازم اینطور گذروند شنبه 22 آذرماه اربعین حسینی بود. خوش به حال کسایی که کربلا بودن. جمعه شب یه مراسم عزاداری خودمونی با حضور تعدادی از هنرمندای شهرمون در خونه بابا ناقوس برگزار شد ولی تو خیلی سر و صدا و گریه کردی . یه جورایی احساس میکنم خونه خودمون راحت تری و اگه چند ساعتی دور باشیم بهونه میگیری. روز اربعین هم که ما رفتیم دیدن دایی پوریا ی عزیز ...بعدش هم با خانواده دایی پیمان رفتیم خوسف. رفتیم مزرعه کوچیکمون و واسمون شلغم کندن. رفتیم مزار نصر آباد ( مرقد امام...
نویسنده :
مامان
22:56
گیتای سه ماهه من
دخترکم سلام سه ماهه که کنارمونی سه ماهه که وجودت گرما بخش دلهای خستمونه از خدای مهربونم ممنونم که یه فرشته که از آسمون فرستاد که ما آرامش پیدا کنیم گیتای من تازگیا خنده هات صداداره مثل گریه هات... و نمیتونم وصف کنم چقدر از دیدن خنده هات ذوق زده میشیم ماشالله پاها و دستاتو خیلی تکون میدی و قدرتت رو شدیدا به نمایش میذاری طوری که فکر کنم یه دوچرخه سوار یا یه دونده ی حرفه ای بشی!!! ساعت گریه ها و بهونه گیری هات از 12 ظهره که من فکر میکنم دلتنگ بابایی میشی!!! الان که دارم تایپ میکنم داری بلند بلند با خودت حرف میزنی و منم دارم همزمان فیلم میگیرم تا به بابایی نشون بدم!!! بلند میگی باااااااااااااااا...
نویسنده :
مامان
8:12
فعالیت های گیتا خانوم !!!
سلام دردونه خانوم عزیز دل مامانی ماشالله خانوم شده... یه عالمه کار میکنه !!! صبح که مامانی به زور بیدارش میکنه که برن خونه مامان گیتی ایشون هم در طول مسیر کلی خمیازه میکشن تا خوابشون ببره! گیتا خانوم کلی مهمونی هم میرن و با نی نی های فامیل آشنا میشن البته توی خواب!! معرف حضور که هستن؟؟!! دخترها از سمت چپ: یگانه جون. گیتا جون. نیایش جون (به قول ابوالفضل کوچولو نیناش ناش خانوم!!) پسرها: ایستاده: ابوالفضل جون که خونشون مهمون بودیم نشسته هم حسین جون که فوق العاده پسر مرتبی بود و کلی به خاطر ردیف نبودنماشین های ابوالفضل غرغر زد!! از دیگر فعالیت های گیتا جان مشارکت در امر خریده ...
نویسنده :
مامان
8:24
این چند روز
سلام گیتای من هر روز بیشتر از دیروز به این حقیقت می رسم که آمدن تو به زندگی ما یک معجزه بود. اگه نبودی ما نا امید بودیم... مامان گیتی هر روز اینا رو میگه و خدا رو شکر میکنه. به یمن حضور تو ما این چند وقته رو درگیر بازدید از دوستان و فامیلمون بودیم که زحمت کشیدن و تشریف آوردن منزلمون همین رفت و آمد کلی روحیمونو عوض کرده. تازه هفته پیش هم هر روز مهمون داشتیم. چند تا از کوچولوهای مهمونمون: ایشون آقا سید علی هستن پسر دوستم رعنا جون این پسر ناز هم سامیار جون پسر دوستم الناز جان سامیار میخواست تو رو ازم بگیره و مثل عروسک باهات بازی کنه... همش میگفت گیتا رو بده بازی کنم!! یه ر...
نویسنده :
مامان
21:54
روز بعد از واکسن!!!
دخترم سلام اللهی بمیرم که اینقدر بی قراری... عزیزم دیشب بابایی خیلی مواظبت بود و من واقعا ازش ممنونم من امروز صبح کلاس داشتم و کلا هم خسته بودم واسه همین دیشب نسبتا زود خوابیدم و بابایی تا 12 همراه تو بیدار بود. در کل دیشب زیاد اذیت نکردی. البته بخاطر تب و پا دردت فواصل بیدار شدنت در طول شب نسبتا کم بود. صبح من رفتم کلاس و با اجازه استاد زودتر از کلاس آمدم بیرون. وقتی رسیدم گریه میکردی. شیر خوردی و آروم تر شدی. بابایی با بابا ناقوس رفت رچ. و من و تو تنها شدیم. دخمل مامان کلی بهونه گرفتی و گریه کردی. قرار بود خاله فرزانه و خاله فاطمه بیان خونمون و من یکمی کار داشتم. اما با وجود گریه های تو فقط تونستم یه نهار خودمونی بپزم. ما...
نویسنده :
مامان
18:58











